دل آرام



بایگانی

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۰ ثبت شده است

شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۰، ۱۲:۳۰ ق.ظ

گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ
بازآ که توبه کردیم..از گفته و شنیده ...


پ.ن : امشب توی جمع شاید دو بار از خدا خواستم
که من رو از اهل این جمع قرار بده ..
یاد شهید کاظمی می افتم که خدا را به
دوستان شهیدش ..قسم می داد.


پ.ن : اللهم ان مغفرتک ارجی من عملی..

۵ نظر ۲۹ بهمن ۹۰ ، ۰۰:۳۰

دوشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۰، ۱۲:۳۰ ق.ظ

از من جدا مشو که تو ام نور دیده ای . ..



پ.ن : می دانم..نباید دیگر داغی قلبم را بنویسم
باید بگذارم تمامش ذره ذره به پای تو نوشته شود..
تویی که همیشه با من بوده ای..
در زمین و آسمان..
و من هنوز با تمام چروک های پیشانی ام
اسم تو را می خوانم
و در خاطرم لحظات دل انگیز تو است..
و دست تو را می بوسم
و به صورتم می کشم تا یادم بماند
که این اشک ها جای لطیف دست های تو بوده روزی..

پ.ن : شوقی در دلم است..آتشی که
بی تاب و بی قرارم کرده..
نه که زندگی برایم قفس باشد نه ..
برای من زندگی چون همیشه با تو بوده..
لذت دارد..از اینکه نام تو را هنوز
می برم..
و تو جوابم می دهی ..
و آیه آیه گریه می کنم
و تو می بینی ام..

پ.ن : من از خیلی کلمات اینجا توبه کرده ام..
من از خودم و خیلی های دیگرم
به خدا پناه می برم..
اعوذ بالله ان اکون من الجاهلین
..

به من برگرد..
و مرا بین کلمات همیشه ام
نگه دار ..

۳ نظر ۲۴ بهمن ۹۰ ، ۰۰:۳۰

دوشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۰، ۱۲:۳۰ ق.ظ

شب شام غریبان بود..
مراسم که تمام شد حاج آقا به رسم معمول سلام می داد..
سلام ها که رسید به نام نامی حجه بن الحسن (روحی له الفداء)
بغضش ترکید...
و میان جمع که همه از یک دل سیر گریه بر می گشتند
انگشت نما شده بود
آنچنان گریه می کرد که انگار می فهمید سر چه کسی روی نیزه رفته..
و لمس می کرد که دنیای بی حسین چقدر خالی است...
اینقدر گریه کرد که بعضی ها
حتی من که دلم از سنگ است
گریه شان گرفت...و حالا
چند نفری شده بودیم کنار هم..
همه رفته بودند و ما بودیم ..
یکی به دیوار تکیه داده بود..
یکی سرش بین زانوهایش بود
یکی آرام روی صندلی هق هق می زد...

عزاداری برای خیلی ها سنت شده است..
و برای بعضی ها فقط وسیله ی کسب اجر است
اما برای آنها که دور من بودند
غم نبودن حسین خیلی کاری بود..
انگار یتیم شده بودند... و قلبشان آرام نمی گرفت..
به یاد هر زخمی از عزیز فاطمه ضجه می زدند..
یکی شان شروع به نوحه خوانی کرد..
توی عمرم هیچ وقت اونطور سینه نزده بودم..
اینقدر که نفسم بند آمده بود..
اما داغم تازه ی تازه بود و کم نمی شد..
اسم علی اکبر آقا که آمد
غوغایی شد که نگو ...
حالا آنهایی که برای شام رفته بودند
از صدای گریه ها ..متوجه ما شدند
بعضی هایشان به ما ملحق شدند..
و بعضی هایشان فقط نگاه می کردند ..
دل تنگ حسین بود..
و خوب می فهمید..
دنیا بدون حسین تا قیامت یتیم است..
حسینی که لطمت علیه حور العین است..
حسینی که بکت علیه السماء و سکانها..
حسینی که زمینی ها تنهایش گذاشتند
تا به زندگی شان برسند
و آسمانی ها
زندگی شان را گذاشتند تا به حسین شان برسند..

۳ نظر ۲۴ بهمن ۹۰ ، ۰۰:۳۰

يكشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۰، ۱۲:۳۰ ق.ظ

آشیان مرغ دل زلف پریشان تو باد



پ.ن : حاج آقا همیشه در سجده ی آخر نمازش می خواند
یا خیر المسوولین و یا خیر المعطین
ارزقنی و ارزق عیالی من فضلک
انک ذو الفضل العظیم..

و من سطرهای دعای شریف ابوحمزه ثمالی و کلمات
نورانی دعای عرفه برایم مجسم می شود..
و یادم می آید که یک روز تا به امروز
گرسنه نبوده ام..و تشنه نبوده ام..
و خوابم مختل نشده ..
و همیشه مراقبم بوده اند
که نه جسمم و نه روحم آزار ببیند..
و همه و همه
وسیله بوده اند
تا تو روزی ام بدهی ...

هذا الذی رزقنا من قبل ...

پ.ن :
این بار چندمی است که قرآن را باز می کنم
و چشمم به آن آیه ی شریفه می افتد..
و بعد همچنان ادامه می دهم..
تا به آیات آتشین سوره ی طه می رسم
و دلم پر می زند ..

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا..

۳ نظر ۰۹ بهمن ۹۰ ، ۰۰:۳۰

جمعه, ۷ بهمن ۱۳۹۰، ۱۲:۳۰ ق.ظ

گر خاک رهت شوم مزن بر من بانگ
حیف است که آواز تو بر خاک افتد ..




پ.ن : وقتی امام رئوف مان را مسموم کردند
روی بال فرشتگان آمدی
و زمین را به چشم بر هم زدنی
سپری کردی که کنار پدر
نوحه ی آخرین را بخوانی..

پدر وقتی آخرین حج را می گذاشت
و به سمت غربت می رفت
دلت گرفته بود
و تو میدانستی
که دیگر چهره ی نورانی پدر
چشمت را نوازش نمی دهد ..
..
در آن لحظات آخر
امام جواد (روحی له الفداء) به همراه پدر
تنها بودند..
و برای دل هم روضه خواندند..
اما نه برای غربت خویش..
راوی می گوید که صدای گریه و اشک
فضا را پر کرده بود..
و سخن از
مصیبت مادر بود
و مزاری بی نشان
و روسری به غارت رفته ی روز عاشورا..

۲ نظر ۰۷ بهمن ۹۰ ، ۰۰:۳۰