دم در بیمارستان شهید می شوم
و در حاشیه ی میدان شهدا
فرشته ی جوانی در دل آه می کشد
و آرزوهای گرسنه
مرا بدرقه می کنند !
ایندرال ، آدالات ، منشاوی ، آرنولد !
خسته ام از بازیگوشی
میان خیابان
و عبور از خط کشی های منطقه دار
هستی - حس می کنم - حوصله ی مرا ندارد
سرم به چارچوب های خیالی می خورد
در بیابان جنون از راهزن اندیشه نیست
کاروان در کاروان سنگ ملامت میرود!
تصادف عرفه و راکتور...
نقل است روز عرفه جبران مافات شب قدر است....
و من باز هم..
recycle
میزنم...
... وصیت کردم رو قبرم یه صفحه LCD بذارن ... شبای جمه هم update میکنم ... یه نم گلاب که بزنین refresh میشه ... فاتحه .
*پ.ن:یادم رفت باید یه آهنگ ملایم هم ز دور به گوش برسه..
با این مضمون:
امروز که در دست توام مرحمتی کن،فردا که شدم خاک...
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم
روح من در جهت تازه اشیا جاری است .
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد....
«روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.»