خودخواهی آدمها مرا بدانجا کشانده که با خود سخن گویم..
نه قصد تلافی محبت(!) دوستان را دارم و نه قصد خودآرایی!..
چه اگر حتی این کلمات از سر هوس هم باشد چهار سال کافی است...
دیگر خسته شده ام...
خسته ام از تهمت هایی که تیرگی را نیز شرمنده میکند..
خسته ام از دست گلهای زردی که هر روز پست چی متظاهر محله قبلی مان برایم می فرستد..
خسته ام از خودخواهی آدمهایی که اگر من جای آنان بودم از خود فرار میکردم..
من و تو دیگر وجود ندارد..
تو شاید ولی من اصلا وجود ندارم..
من میان سیل اشک و آهی گرفتارم که جز آن زندگی ام را نسرشته اند..
من آخر خاکی میشوم غمناک و مغرور..
آن زمان خواهی فهمید که هرگز وجود نداشته ام..
به هیچ چیز دنیای مسخره ی تان دلبستگی ندارم...
شادی های دنیا را هرگز به یک دم این غم نمی خواهم/...
------
دارم میرم پابوس عشق!
بی خیال همه چیز..
فعلا نیستم...