دل آرام



بایگانی

Unknown

شنبه, ۱ بهمن ۱۳۸۴، ۱۲:۳۰ ق.ظ

بهتر بگویم:
منظورم از این «بیدلی» همین
خرده های احساس بود که جمعشان کردیم
و خاک بر سرشان ریختیم که
زندگی بازیچه نیست که یادت برود
کجا گذاشتی اش!
خواب برادر مرگ است
 و چه افیونی بهتر از مرگ
برای من که استنشاق ذرات زندگی
 ، اینطور ، مشمئزم می کند
 فرسوده شده ام در این خیالواره ....

من به اندازه ی تمام دوستانی که داشته ام
به غربت غوطه خورده ام
و به اندازه ی تمام آنها که دوستم نداشته اند
به آفتاب سوگند!
که به قد تمام سایه ها بی گناه بودم
و سرم به هیچ سروی بلند نمی گشت
و دلم به هیچ آسمانتان خوش نبود
و همین است
که آبی هایتان را باور نمی کنم...

حسرت روزی را می خورم که گاهی نگاهم
به نگاهی  گره می خورد و تمام روزم خراب میشد..

پ.ن:
در نیروهای مسلح رسم است!
هر فاجعه ای اتفاق می افتد می اندازند تقصیر یکی
از قربانیان!
در دانشکده ی ما هم چنین رسمی بوده و
به شکرانه ی این تجدیدی هایی که آورده ام
و مبصر خاطرات دوستان از دست رفته ام شده ام
کشفش کردیم!

 

۸۴/۱۱/۰۱

نظرات (۴)

سلام
قشنگ نوشتین واقعا
وبلاگتون هم مثل نوشته هاتون قشنگه
موفق باشید
بای
رسم نا نوشته است یا ثبت شده ؟!!!!
خیلی نامردی
وجدان شیر فرهاد!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی