دل آرام



بایگانی

Unknown

شنبه, ۲ تیر ۱۳۸۶، ۰۱:۳۰ ق.ظ

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من
جا دارد ، بردارم ،
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست ،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می‌خواند...

سهراب سپهری...



لا یسمعون فیها لغو و لا کذابا ...

¤¤¤¤¤¤
پ.ن : یاد این قطعه ی زیبای حسین پناهی می افتم که :

ما چیستیم!
جز مولکول های فعال ذهن زمین
که  خاطرات کهکشان ها را مشغول می کنیم...!

پ.ن : با من ِ بی کس ِ تنها شده ، یارا تو بمان!
همه رفتند از این خانه ، خدا را تو بمان!

زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان...

دل ما خوش به فریبی است...
دل ما خوش به فریبی.....

پ.ن : رفتند عزیزان و مرا قافله ای نیست...

¤¤¤¤¤¤

گاهی خیال مرگ رهایم نمی کند ، همین نزدیکی هاست
خواب دیده ام
چقدر دل بستن به زندگی سخت است!
و چقدر دل بستن ساده...
بگذریم ، کسی چه می فهمد!

¤¤¤¤¤¤

پ.ن: یاد این جمله ی اکبر عبدی می افتم که می گفت :‌
اگه خون زرد بود
تا حالا ما هزار بار ترکش خورده بودیم!!!

پ.ن :‌ این پست آخر انکراتیک هم چیز خوبی است!
مخصوصا اینجایش که می گوید :

  « دوباره نوشتم ..
چرا که خیال کردم ممکن است روز قیامت هم دیوار حاشا بلند باشد ..
مد شده است دیگر .. آقا مونتاژ است .. من عاشق نبوده ام ! »

پ.ن : یادم هست یکروز پسرعمویم با ذوق و حرارت نامه نوشته بود
که می خواهد بازیگر شود...
جوابش دادند : باز از رقاصی خیلی بهتر است!!

پ.ن : دیروز در طول مدت ارائه ی پروژه این آهنگ « یاد استاد!» افتخاری
در ذهنم می آمد که :

این همه آشفته حالی
این همه نازک خیالی!!!
ای به دوش افکنده گیسو
از تو دارم
از تو دارم!!!

پ.ن : باز شرمنده ام از این سر باقیمانده!!!

پ.ن : به قول سید :
باز هم چون سابق ، کلاه عاشقان را باد برد!!

پ.ن :‌ دارم به این فکر می کنم
گیتار زدن توی مترو
شرف بیشتری داره
از پول گرفتن از این کمپانی های بزرگ!

پ.ن : شاعر می فرمایند :

شهرزاد قصه گوی من!

ماجرای تازهای بیافرین

داستان بهتری ردیف کن!!!

۸۶/۰۴/۰۲

نظرات (۴)

‌دارم به این فکر می کنم
"مردن"  توی مترو
شرف بیشتری داره
از پول گرفتن از این کمپانی های "حقیر"!

سلام...
مدتی هست که میام و اینجا را می خوانم...به سفارش ...که چه سفارش به جایی هم بود...

حس می کنم خط به خط این نوشته ها هرکدام یک تلنگر حسابی هست...یا شاید یه خروج از روزمرگی و یا شایدتر یه ...

نمی دانم...مثل یه فریاد بلند...یا...

درهرحال...خوشحالم که می خوانمش...
به فاطمه :

قبل از اینکه شما تشریف بیارید اینجا
تا مدت ها وبلاگتون رو می خوندم و
بی صدا لینکتون اینجا بود/

لطف دارین...
محمد جون شعر آخرت یه ذره بو دار بودا ؟؟؟ :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی